onLoad and onUnload Example

 

Fireworks onLoad and onUnload Example

 

_________________ esi85 -

                         

 


احمد شاملو

A.SHamloo


از مجموعه دشنه در ديس

شبانه آخر

 

زيبا ترين تماشاست

وقتي

شبانه

بادها

از شش جهت به سوي تو مي آيند،

و از شكوهمندي ياس انگيزش

پرواز ِشامگاهي ِدرناها را

پنداري

يكسر به سوي ماه است.

***

زنگار خورده باشد بي حاصل

هر چند

از دير باز

آن چنگ تيز پاسخ ِ احساس

در قعر جان ِ تو، ـ

پرواز شامگاهي  درناها

و باز گشت بادها

در گور خاطر تو

غباري

از سنگي مي روبد،

چيزنهفته ئي ت مي آموزد:

چيزي كه اي بسا مي دانسته ئي،

چيزي كه

 بي گمان

به زمانهاي دور دست

مي دانسته ئي.

*****

 

 


احمد شاملو

A.SHamloo


از مجموعه هواي تازه

مه

 

بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است.

چراغ قريه پنهان است

موجي گرم در خون بيابان است

بيابان، خسته

لب بسته

نفس بشكسته

در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته

از هر بند.

***

(( بيابان را سراسر مه گرفته است. [ مي گويد به خود عابر ]

(( سگان قريه خاموشند.

(( در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم. گل كو نمي داند. مرا ناگاه

[ در درگاه مي بيند. به چشمش قطره

[ اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:

(( - بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر

[ همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از

[ خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند. ))

***

بيابان را

سراسر

مه گرفته است.

چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است.

بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش

[ آهسته از هر بند...

*****

 

 

 


احمد شاملو

A.SHamloo


از مجموعه ابراهيم در آتش

در ميدان

 

آنچه به ديد مي آيد و

آنچه به ديده مي گذرد.

 

آنچنان كه سپاهيان

مشق قتال ميكنند

گستره چمني مي تواند باشد،

و كودكان

رنگين كماني

رقصنده و

پر فرياد.

***

اما آن

كه در برابر ِ فرمان ِ واپسين

لبخند مي گشايد،

نتها

مي تواند

لبخندي باشد

 كه در برابر ِ فرمان ِ واپسين

لبخند مي گشايد

تنها

مي تواند

لبخندي باشد

در برابر« آتش!»

*****

 

                                                               



پرنده مردني است

دلم  گرفته است

دلم گرفته است

به  ايوان   مي روم  و انگشتانم  را

بر  پوست   كشيده ي  شب  مي كشم

چراغ هاي  رابطه   تاريكند

چراغهاي رابطه  تاريكند

كسي مرا   به  آفتاب

معرفي  نخواهد كرد

كسي  مرا   به  ميهماني  گنجشك ها  نخواهد برد

پرواز  را به خاطر  بسپار

پرنده مردني ست

 

 


فروغ فرخزاد

F.Farokhzad


پرواز را بخاطر بسپار

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

***


نوشته شده در ساعت 11:42
چیزی بگو - لینک ثابت
------------------------------------------------------------------------------

Powered By anzalichi.Com

___ _______________
This free script provided by JavaScript Kit
Select an item:

i love you










Menu



spirit

java

download

text

text




*
*
*
*
*
*
__________________ ...

explorer blog

__________________ ...

*
*
*
*
*
*
*
0
7 8 9 /
4 5 6 *
1 2 3 -
0 +/- . +
C
=

آخرين يادداشت ها

<$MTEntryTitle$>